تبليغاتX
موفقیت
از زندگی حق خود را بگیرید
 

دوستت دارم

امیدوارم روزی بتوانم بهترین شعر زندگیم را برای تو بسرایم و تقدیم تو کنم.

گر چه که یقین دارم که می دانی مه اشعارم..

که تمام هستی ام....وجودم.....تقدیم به توست

تو الهام بخش بهترین ابیات شعرهای منی

وقتی اولین سلام

ملتهب ترین نگاه را به یاد می آورم

آم زمان که با نگاهی معصومانه....با لبخندی کودکانه

و با صداقتی شاعرانه دستهایم را فشردی

و آن زمان را که شوق هر روز دیدنم

و هر روز دیدنت آرامم می کرد....

آه!افسوس که چه زود گذشت!

باور می کنی؟

باور کن که لحظه لحظه اندیشیدن به تو

حتی با اینهمه فاصله و درد

خون زندگی. عشق به زندگی . عشق به بودن را در رگهایم به جوش می آورد!

باور کن که هنوزم دوستت دارم

کودکانه بی پروا عاشقانه صادقانه دیوانه وار

بگویم از ازل با به ابد عاشقانه و دیوانه وار دوستت دارم

گر چه گفتن و شنیدنش را از من دریغ می کنی

می هراسی می گریزی اما من هنوز هم دوست دارم بگویم!

دوستت دا

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 2:10  توسط فرانسیس  | 

 

عاشقت خواهم ماند

بي آنكه بداني دوستت خواهم داشت

بي آن كه بر لب آرم در دل خواهم گفت

بي هيچ سخني گوش خواهم داد

بي هيچ اندوهي در آغوشت خواهم گريست

بي آن كه حس كني در تو آب خواهم شد

بي هيچ گرمايي كنار آشيانهي تو آشيانه مي كنم

و فضاي آشيانه را پر از ترانه مي كنم

مي پرسند : به خاطره چه زنده اي؟

و من براي زندگي تو را بهانه مي كنم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 2:8  توسط فرانسیس  | 

 

گفتی :" آسمان انتقام تو را , از من گرفت ."
گفتم : "من دعا نکردم ."
گفتی :" او به من وفا نکرد."
گفتم : " حالا مثل من شدی ! بی وفایی , تور ا شکست !"
گفتی : " به تلخی مرگ نیلوفر ها شکستم ."
گفتم :" تنها دل شکسته , هیچ مرهمی ندارد !"
گفتی :" دستانت را به دستان من بسپار !"
گفتم :" یک بار سپردم و آواره شدم ."
گفتی :" قسم به عشق , این با من مجنونم !"
گفتم :" قسم به شب به آسمان دل سپرده ام !"
گفتی :" چتر دلم را پناه دلت می کنم !"
گفتم :" باران , سهمی از زندگی من است ."
گفتی :" زیر باران خیس و بی پناه می شوی ."
گفتم :" خیس شدن دلیل دیوانگی من است ."
گفتی :"بگذار من شاهزاده ی قلبت باشم !"
گفتم :" قلبم سال هاست با زخمی کهنه , زندگی می کند !"
گفتی :" من آمدم تا مرهم دلت باشم ."
گفتم :" دل ناز پونه ها , مرهم دلم هستند."
گفتی :"دل به من بسپار!"
گفتم :" دلت در هیاهوی بی وفایی دیگری ست."
گفتی :" تو منتظر من بودی !"
گفتم :" مدت هاست انتظار را , در نقاشی رویاهای محالم رنگ آمیزی می کنم ... و تو , دلت هنوز اسیر بی او بودن است."
گفتی :" از روزگار بی وفا دلم گرفته !"
گفتم :" دل به دریا بسپار و از غم رها شو !"
گفتی:" دلت با من نا مهربان نبود."
گفتم :" دل تو بی وفایی را , بر قاب آبی اش نوشت."
گفتی:" با هم ازاین دیارسفر کنیم ."
گفتم :" تو سفر کردی و من تنها شدم ."
گفتی :" این بار, تو همراه من بیا!"
گفتم :" برو , من این دیار را عاشقانه دوست دارم !"
گفتی :" او مثل تو عاشق نبود."
گفتم :" عاشقی درد سختی بود!"
گفتی:" این بار من عاشقم !"
گفتم:" پس برگرد!...به سرزمینی
که به نیت چشمانش دلم را اواره کردی ...
برگرد من سالهاست , بی تو نفس می کشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 2:6  توسط فرانسیس  |