دو باله پروانه می خوام دنباله تو بگردم
رنگین کمون عشقمو روی سرت ببندم
به هر گلی که می رسم سراغتو بگیرم
تا برسم به عشق تو با تو آروم بگیرم
به من بکن اشاره که بی تو سرده سردم
تو این شهر غم آلود دنباله تو می گردم
برای پیدا کردنت می رم به آفتاب می رسم
یا تو شبای مهتابی از اون بالا اشک می ریزم
نشاط شمع زندگی منم می گردم دور تو
تا من بسوزم واسه تو بده تو گرمی به پرام
به من بکن اشاره که بی تو سرده سردم
تو این شهر غم آلود دنباله تو می گردم
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و
خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن
گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
آن شاگرد کوچک آلبرت انیشتین بود.
بله شيطان آنجاست که وجود ما از خدا دور ميشود تا به شيطان و گناه نزديکتر شود. مفهوم شيطان را خود ما خلق ميکنيم و بستر آن بی خدايی است.
در زمان قديم زن و شوهري زندگي مي كردند كه خيلي فقير بودند و دو ماهي مي شد كه زن از بي پولي نرفته بود حمام
يك روز, زن به شوهرش گفت : آخر تو چه جور شوهري هستي كه نمي تواني ده شاهي بدهي به من برم حمام
مرد از حرف زنش خجالت كشيد و بعد از مدتي اين در آن در زدن, به هر جان كندني بود, ده شاهي جور كرد و داد به او
زن اسباب حمامش را ورداشت و راه افتاد به حمام كه رسيد ديد حمام قرق است از حمامي پرسيد كي حمام را قرق كرده؟
حمامي گفت : زن رمال باشي
زن گفت : تو را به خدا بگذار من هم برم لا به لاي كنيزها و دده ها بنشينم و حمام كنم خيلي وقت بود مي خواستم بيام حمام و پولي تو دست و بالم نبود
حمامي دلش به حال زن سوخت و او را راه داد زن رفت گوشه اي نشست و مشغول شد به شست و شوي خودش در اين حيص بيص ديد كنيزها با سلام و صلوات زن بدتركيب و نكره اي را كه بلند بلند آروغ مي زد, آوردند به حمام
زن بيچاره تا چشمش افتاد به هيكل نتراشيده زن رمال باشي, سرش را بلند كرد به طرف آسمان و گفت : خدايا به كرمت شكر من با اين حسن و جمال و قد و قامت دو ماه به دو ماه هم نمي توانم بيايم حمام, آن وقت بايد براي اين زن بدتركيب حمام را قرق كنند و او با اين جاه و جلال و دم و دستگاه به حمام بيايد
بعد, هر طوري بود خودش را شست و شويي داد از حمام درآمد و رفت خانه
شب, وقتي شوهرش آمد خانه, حكايت حمام رفتن زن رمال باشي را تمام و كمال براي او تعريف كرد وآخر سر گفت : اي مرد تو هم از فردا بايد بري و رمال بشوي
مرد گفت : مگر زده به سرت من كه از رمالي چيزي سرم نمي شود
زن گفت : خودم كمكت مي كنم الا و للا تو از فردا بايد رمال بشوي
خلاصه هر چه مرد به زنش گفت : از عهده اين كار بر نمي آيد, زن زير بار نرفت و آخر سر گفت : يا تخته و رمالي يا طلاق و بيزاري
مرد هر چه فكر كرد ديد زنش را خيلي دوست دارد و چاره اي ندارد كه حرفش را قبول كند اين بود كه نرم شد و گفت : اي زن پدرت خوب مادرت خوب مگر به همين سادگي مي شود رمال شد
زن گفت : آن قدرها هم كه تو فكر مي كني مشكل نيست فردا صبح زود مي روي بيل و كلنگ را مي فروشي پولش را مي دهي يك تخته رمالي و دو سه تا كتاب كهنه كت و كلفت و مي روي مي نشيني يك گوشه مشغول رمل انداختن مي شوي هر كه آمد گفت : طالع من را ببين, اول كمي طولش مي دهي, بعد مي گويي طالع تو در برج عقرب است و عاقبت چنين مي شوي و چنان مي شوي
مرد گفت : آمديم مشكل يكي و دو تا را شانسي رفع و رجوع كرديم, آخرش چي؟ بالاخره مي افتيم تو دردسر
زن گفت : آخر هر كاري را فقط خدا مي داند نترس خدا كريم است
صبح زود, مرد بيل و كلنگش را ورداشت برد فروخت و با پولشان اسباب رمالي خريد و رفت نشست در مسجد شاه
چندان طول نكشيد كه جلودار پادشاه آمد سراغش و گفت : جناب رمال باشي شتري كه پول هاي پادشاه بارش بوده گم شده رمل بنداز ببين كجا رفته
رمال تو دلش گفت : خدايا چه كنم؟ چه نكنم؟ حالا چه خاكي بريزم به سرم؟ ديدي اين زن سبك سر چطور دستي دستي ما را انداخت تو هچل
بعد همين طور كه مانده بود چه كند, چه نكند, مهره ها را در مشتش چرخاند و آن ها را ول كرد رو تخته خوب نگاهشان كرد كمي رفت تو فكر و گفت : جلودارباشي برو صد دينار بده نخود و به هر طرف كه دلت خواست راه بيفت و بنا كن دانه به دانه نخود ها را ريختن و رفتن وقتي نخودها تمام شد, سه مرتبه دور خودت بچرخ به هر طرف كه قرار گرفتي از زمين چشم برندار و به اين طرف آن طرف نگاه نكن راست برو تا برسي به شتر گم شده
جلودار باشي يك شاهي گذاشت كف دست رمال و رفت و هر چه را كه گفت : ه بود مو به مو انجام داد و آخر سر رسيد به خرابه اي و ديد شتر رفته آنجا گرفته خوابيده
افسار شتر را گرفت برد به قصر حكايت گم شدن شتر و رمال را براي پادشاه تعريف كرد بعد, برگشت پيش رمال و ده اشرفي به او انعام داد
مرد تا چشمش افتاد به ده اشرفي, از خوشحالي دست و پاش را گم كرد پيش از غروب بساطش را ورچيد توي بازار گشتي زد هر چه لازم داشت خريد و با دست پر رفت خانه و گفت : اي زن حق با تو بود و من تا حالا نمي دانستم رمالي چه دخل و مداخلي دارد خدا پدرت را بيامرزد كه من را از فعلگي و دنبال سه شاهي صنار دويدن راحت كردي
بعد, نشستند با هم به گپ زدن و گل گفت : ن و گل شنفتن
فرداي آن شب, مرد با شوق و ذوق رفت بساطش را پهن كرد و همين كه نشست, چند تا غلام و فراش درباري آمدند به او گفتند : پاشو راه بيفت كه پادشاه تو را مي خواهد
اين را كه شنيد دلش افتاد به تپيدن و رنگ به صورتش نماند با خودش گفت : بر پدر زن بد لعنت ديدي آخر عاقبت ما را به كشتن داد اگر پادشاه بو ببرد كه من بيق بيقم و حتي سواد ندارم, كارم زار است و گوش تا گوش سرم را مي برد
خلاصه با ترس و لرز اسباب رماليش را زد زير بغل و با غلام ها و فراش ها راه افتاد در راه هزار جور فكر و خيال كرد و از ترس جان به سر شد, تا رسيد به حضور پادشاه
پادشاه نگاهي به قد و بالاي او انداخت و پرسيد تو شتر را پيدا كردي, با بار پولي كه باش بود؟
مرد جواب داد بله قربان
پادشاه گفت : از امروز تو رمال باشي دربار هستي و از ما جيره و مواجب مي گيري برو و كارت را شروع كن
آن شب, وقتي مرد به خانه اش برگشت, گفت : اي زن خانه ات خراب شود كه آخر به كشتنم دادي
زن پرسيد مگر چه شده؟
جواب داد مي خواستي چه بشود؟ امروز از دربار آمدند من را بردند به حضور پادشاه و پادشاه رمال باشي دربارم كرد و از صبح تا شب هي خدا خدا كردم چيزي پيش نيايد كه بفهمد از رمالي هيچي سرم نمي شود و دارم بزنند
زن گفت : اي بابا بعد از آن همه بدبختي, تازه خدا يادش افتاده به ما وخواسته ناني بندازه تو دامن ما؛ آن وقت تو مي خواهي به يك پخ جا خالي كني اين جور فكرها را از سرت بيرون كن و بي خيال باش آخرش هم يك طوري مي شود خدا كريم است
بگذريم زن آن قدر از اين حرف ها خواند به گوش او كه مرد دل و جرئتي به هم زد و از آن به بعد مثل درباري هاي ديگر راست راست مي رفت دربار و مي آمد خانه
مدتي گذشت و هيچ اتفاقي نيفتاد, تا يك شب از قضاي روزگار چهل دزد خزانه پادشاه را شبانه زدند و بردند همين كه صبح شدم پادشاه رمال باشي را خواست و گفت : زود دزدها و هر چه را كه از خزانه برده اند پيدا كن
رمال باشي گفت : حكم حكم پادشاه است
بعد, آمد خانه به زنش گفت : روزگارم سياه شد
زن پرسيد چي شده؟
مرد جواب داد ديگر مي خواستي چي بشود؟ ديشب دزدها خزانه پادشاه را خالي كرده اند و حالا پادشاه دزدها و هر چه را كه برده اند از من مي خواهد همين فردا مشتم وا مي شود و سرم به باد مي رود
زن گف فعلاً برو از پادشاه چهل روز مهلت بگير تا ببينيم بعد چي مي شود
رمال باشي رفت چهل روز مهلت گرفت و برگشت خانه به زنش گفت : اين هم چهل روز مهلت بعدش چه خاكي بريزم به سرم؟
زن گفت : تا چهل روز ديگر كي مرده, كي زنده است؟ حالا پا شو برو بازار چهل تا كله خرما بگير بيار و هر شب يكي از آن ها را بخور و هسته اش را بنداز تو دله كه اقلاً حساب روزها دستمان باشد و بدانيم روز چهلم چه روزي است
رمال باشي گفت : بد فكري نيست
و رفت چهل تا كله خرما خريد و برگشت خانه
حالا بشنويد از دزدها
وقتي دزدها شنيدند پادشاه رمالي دارد كه از زير زمين و بالاي آسمان خبر مي دهد, ترس ورشان داشت نشستند با هم به گفت : و گوي كه چه كنند و چه نكنند تا از دست چنين رمالي جان سالم به در ببرند آخر سر قرار گذاشتند هر شب يكي از آن ها برود رو پشت بام خانه رمال باشي سر و گوشي آب بدهد و ببيند رمال باشي چه مي كند و براشان چه نقشه اي مي كشد
شب اول, يكي از دزدها خودش را رساند به پشت بام رمال باشي و گوش تيز كرد ببيند رمال باشي چه مي كند در اين موقع رمال باشي يكي از خرماها را خورد هسته اش را ترقي پرت كرد تو دله و بلند گفت : اين يكي از چهل تا
دزد تا اين را شنيد, از رو پشت بام پريد پايين رفت پيش رفقاش و گفت : هر چه از اين رمال باشي گفته اند : , كم گفته اند :
گفتند : چطور؟
گفت : تا رسيدم رو پشت بام خانه اش, هنوز خوب جا گير نشده بودم كه بلند گفت : اين يكي از چهل تا
دزدها خيلي پكر شدند و بيشتر ترس افتاد تو دلشان
خلاصه از آن به بعد, هر شب به نوبت رفتند رو پشت بام رمال باشي و رمال باشي شبي يك كله خرما خورد هسته اش را انداخت تو دله و گفت : اين دو تا از چهل تا اين سه تا از چهل تا و همين طور شمرد تا رسيد به سي و نه
شب سي و نهم دزدها دور هم جمع شدند و گفتند : يك شب بيشتر نمانده كه رمال باشي ما را بگيرد و كت بسته تحويل بدهد اگر به زير زمين يا ته دريا هم بريم فايده ندارد و دست از سر مان بر نمي دارد خوب است تا كار از كار نگذشته خودمان بريم خدمتش و جاي جواهرات خزانه را نشانش بدهيم اين طوري شايد پادشاه از تقصيرمان بگذرد و از اين مهلكه جان به در ببريم
فرداي آن روز, دزدها يك شمشير و يك قرآن ورداشتند رفتند پيش رمال باشي و گفتند : اين شمشير, اين هم قرآن يا ما را با اين شمشير بكش, يا به اين قرآن ببخش جواهرات خزانه پادشاه هم دست نخورده زير خاك است
رمال باشي دزدها را كمي نصيحت كرد بعد جاي جواهرات را ياد گرفت و به آن ها گفت : الان مي روم پيش پادشاه ببينم چه كار مي توانم براتان بكنم
و بلند شد, دوان دوان رفت خدمت پادشاه, جاي جواهرات را به او گفت : و براي دزدها طلب شفاعت كرد
پادشاه كه از خوشحالي در پوست خودش نمي گنجيد, گفت : رمال باشي راستش را بگو چرا براي دزدها طلب بخشش مي كني؟
رمال باشي گفت : قربانت گردم دزدها وقتي خبردار شدند پيداكردن آن ها و جواهرات را گذاشته اي به عهده من از خير هر چه برده بودند گذشتند و فرار كردند به مغرب زمين و حالا اگر بخواهي آن ها را برگرداني, دو مقابل خزانه بايد خرج قشون كني آخرش هم معلوم نيست به نتيجه برسي يا نه
پادشاه حرف رمال باشي را قبول كرد و عده اي را با شتر و قاطر فرستاد, جواهرات خزانه را تمام و كمال آوردند تحويل خزانه دار دادند و باز به رمال باشي خلعت داد و پول زيادي به او بخشيد
وقتي رمال باشي برگشت خانه به زنش گفت : امروز پادشاه آن قدر پول بخشيد به من كه براي هفت پشتمان بس است حالا بيا فكري بكن كه از اين مخمصه خلاص بشوم چون مي ترسم آخر گير بيفتم و جانم را بگذارم رو اين كار
زن فكري كرد و گفت : اين را ديگر راست مي گويي وقتش رسيده خودت را بزني به ديوانگي تا دست از سرت بردارند
مرد گفت : چطور اين كار را بكنم؟
زن گفت : فردا صبح, وقتي شاه رفت حمامم هر طور شده خودت را برسان به او دست و پاش را بگير و مثل ديوانه ها از خزينه بندازش بيرون و لخت مادرزاد بنا كن به بشكن زدن و قر و قمبيل آمدن آن وقت دوست و دشمن مي گويند رمال باشي پاك چل و خل شده؛ پادشاه هم دست از سرت برمي دارد
مرد گفت : بد نگفت : ي
و صبح فردا, همان طور كه زنش گفت : ه بود, بعد از اينكه پادشاه رفت حمام, دوان دوان خودش را رساند به آنجا نگهبان ها را كنار زد و به زور رفت چنگ انداخت موهاي پادشاه را گرفت و از خزينه كشيدش بيرون, كه يك مرتبه صدايي بلند شد و سقف خزينه رمبيد
پادشاه وقتي ديد رمال باشي از مرگ حتمي نجاتش داده, مال بي حساب و كتابي به او بخشيد و همه كاره دربارش كرد
رمال باشي برگشت خانه و ماجراي آن روز را براي زنش تعريف كرد زن گفت : يك كار ديگر هم مي تواني بكني
مرد گفت : چه كاري؟
زن گفت : يك وقت كه همه اعيان و اشراف شهر دور و بر تخت پادشاه حلقه زده اند خودت را برسان به پادشاه و او را از تخت بكش پايين بعد از اين كار, همه مي گويند عقل از سرت پريده و ديوانه شده اي پادشاه هم مي گويد رمال ديوانه نمي خواهم و از دربار بيرونت مي كند آن وقت با خيال راحت مي رويم گوشه دنجي مي نشينيم و خوش و خرم زندگي مي كنيم
رمال باشي حرف زنش را قبول كرد و منتظر فرصت ماند تا يك روز همه اعيان و اشراف شهر رفتند حضور پادشاه و دست به سينه جلو تختش صف بستند
رمال باشي ديد فرصت از اين بهتر دست نمي دهد و از ميان جمعيت پريد رو تخت و پادشاه را از آن بالا انداخت پايين, كه در همين موقع عقربي قد يك گنجشك از زير تشكي كه پادشاه روش نشسته بود, آمد بيرون
همه به رمال باشي آفرين گفتند : و از آن به بعد ديگر كسي نبود كه به اندازه رمال باشي پيش پادشاه عزيز باشد
رمال باشي مطلب را با زنش در ميان گذاشت و آخر سر گفت : امروز هم كه اين جور شد و حالا بيشتر از عاقبت كار مي ترسم
زن, شوهرش را دلداري داد و گفت : حالا كه خدا مي خواهد روز به روز كار و بارت بالا بگيرد و اجر و قربت پيش پادشاه بيشتر شود, چرا ما نخواهيم؟
رمال باشي گفت : درست مي گويي بايد راضي باشيم به رضاي خدا
از آن به بعد, رمال باشي صبح به صبح مي رفت دربار و شب به شب برمي گشت خانه و با زنش به خوبي و خوشي زندگي مي كرد تا روز از روزها كه همراه پادشاه رفته بود شكار, پادشاه ملخي را در مشتش گرفت و به او گفت : بگو ببينم چي تو مشت من است؟
رمال باشي روش را كرد به طرف آسمان و در دل گفت : خدايا خودت مي داني كه من مي خواستم از اين كار دست بكشم و تو نگذاشتي حالا هم راضي ام به رضاي تو
بعد, آهسته گفت : يك بار جستي ملخو دوبار جستي ملخو آخر كف دستي ملخو
پادشاه گفت : رمال باشي داري با خودت چه مي گويي؟ بلندتر بگو
رمال باشي با ترس و لرز بلندتر گفت : عرض كردم يك بار جستي ملخو دوبار جستي ملخو آخر كف دستي ملخو
پادشاه گفت : آفرين بر تو
و دستش را واكرد و ملخ پريد به هوا
قصه ما به سر رفت
كلاغه پر زد و در رفت
به چشمهای خود دروغ نگوییم ... خدا دیدنی است ...
..........
و اين دل خسته تا هميشه در آسمان عشق تو پرواز ميکند ....
و تو آنقدر بزرگی که کوچکی و حقارتم را می گسترانی و زنده ميگردانی ...
من غريب و نا آشنا در کوچه پس کوچه های مبهم زندگی گمگشته ام
و تو آشنايی و راهنما ...
من زندگی ام به یک مو بند است ...
جسم خسته ام را دریاب که به دستهای نوازشگر تو محتاج است ،
روح سرکش و طغیانگرم را آرام کن که در پی ات شبها بی قرار و بی تابست ،
قلب پر تپش ام را حس کن که برای رسیدن به تو چه نامنظم در سینه ام در تقلاست ،
چشمهای غمگینم را ببین که پیوسته برای دیدنت عاشقانه در انتظار است ،
بغض گلویم را بگیر که این همان درد دوری و دلتنگی است ،
آتش این وجود نگرانم را خاموش کن که آفت بزرگی از حسد در تن ضعیف و بیمارم است ،
و به من اطمینان ببخش که به حال خود رهایم نمیکنی ...
اينک سوار بر مرکب اميد به سوی تو می آيم ،
به سوی تکيه گاهی که ويران نمی شود ،
دورها آوايی است که مرا می خواند ....
اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاه و کل بهائک بهی
اللهم انی اسئلک ببهائک کله ...
اللهم انی اسئلک باسمائک کلها ...
Sayeh_Roushan_1
همه چیز و آن چه را که درک کردم، All everything that l understand
مدیون عشق ورزیدن یافتم. L understand only decause l love.
___Leo Tolstoy
تمام وجود ما All that we are
حاصل آن چیزی است که می اندیشیم is the result of what we think
چگونه کسی می تواند بگریزد how then can a man escape being filled with hatred
وقتی وجودش آکنده از نفرت است if his minds is constantly repeating…He misused me
وقتی در ذهن دایم تکرار می کند: he hit me he defeated me he robbed me….?
او از من سو استفاده کرد، Hatred can never put an end yo hatred
اوبه من آزار رساند، hate is conquered only by love.
او مرا شکست داد،
او مال و منالم به یغما برد......
نفرت هرگز با نفرت پایان نمی یابد؛
نفرت تنها وتنها تسلیم عشق خواهد شد.
میدونی شاپرکا عاشق نورن؟
میدونی شاپرکا برای نور سنگ صبورن؟
میدونی که شاپرک هیچی به جز نور نمیبینه؟
میدونی گرمای نور بالای رنگارنگشو هی میسوزونه؟
میدونی سوختناشو چرخشا شو افتادناش واسش قشنگن؟
آره هرکسی ببینه با خودش میگه شاید دارن میجنگن
نه بابا فکر نکنم اینو دیگه همه میدونن
رسم نوروشاپرک رو واسه همدیگه میخونن
چه با اون فانوسا وچراغ موشیهای قدیمی
چه با این لامپهای رنگارنگی که داری میبینی
آخه اون دلش خیلی لطیف و پاک
واسه همین که اسیر خاک
اون دلش می خواد بره کنار خورشید
ولی خب تو تاریکی چراغ و خورشید نمی فهمید
توی تاریکی میشینه تا یه ذره نور ببینه
اگه آتیشم ببینه میره با عشق روی آتیشا میشینه
ولی خب این دیگه آخرین کمینه
آخه رسم عشق وعاشقی همش همینه
تو میخوای پر بکشی به اوج بی نظیرترین نور زمونه
نمیدونی که شاید یه اهرمن روی زمین پروبال نازتو کرده نشونه