تبليغاتX
موفقیت
از زندگی حق خود را بگیرید
يک دوست خوب مي گفت آدما مثل کتابند که تا وقتي

تموم نشن جذابند پس سعي کن خودتو تند تند جلوي

 ديگران ورق نزني تا زود تموم بشي براي اين که وقتي

 تموم بشي مطمئن باش ميرن سراغ يک کتاب ديگه

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 1:33  توسط فرانسیس  | 


از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد

خدا گفت: نه
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکش.

از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد

خدا گفت: نه
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.

از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد

خدا گفت: نه
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را
فراچنگ آوري

از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد

خدا گفت: نه
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من
نزديکتر و نزديکتر مي کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد

خدا گفت: نه
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را
هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي

من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از
خدا خواستم
و باز گفت: نه
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به
کف آري.

از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست
بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند

و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم........
 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 20:14  توسط فرانسیس  | 

بارها و بارها نوشتم اما اين بار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني:

در زندگي ام فقط تو را دارم که بخواني تا بداني، تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي، که بخواني تا بداني برايم همچون آبي براي گل، برايت مينويسم که بخواني و بداني من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام آسان از دست نخواهم داد

مينويسم تا بداني وقتي آمدي پاييز بود با آمدنت پاييز را بهار کردي زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند تو را به دل بهاريت قسم بمان و فصل ها را بهم نريز

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 16:2  توسط فرانسیس  | 

 

اگه دوست داری بگم من از خودم

خوب گوش بده که فقط یه بار میگم

من همونم که همیشه

یه سوال بی جوابه

یه علامت تعجب

رو یه لبخند سیاه

آره وقتی آسمون ابری میشه

منم،اونیکه جای خورشید می درخشه

اگه باز تاریک بشن آسمونا

اون منم اون بالا بالا

تنهاترین ستاره توی دنیا

وقتی که چکاوکا خبر بهارو باز میارن

من همون غنچه سرخ میون خارستونم

توی اوج گرما، چله تابستون

من چی هستم گلی تنها توی گلدون

همون گل سرخی که دیگه

خشکیده از بن و ریشه

وقتی که میرسه فصل خزون

منم اون برگ خشکیده روی لب ناودون

زمستون وقتی میاد دوباره

اون چه بیداد می کنه

چیزی نیست جز فاصله

بین من و رویای من

بین من و خیال من

شعر من ،آوای من

اگه باز بارون بباره

من همون غنچه تنها روی گلبرگ خیالم

اگه باز یادی از سفر بیاد

من همون تنهاترین مسافر توی راهم

که نداره همرهی

که نداره مقصدی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 16:30  توسط فرانسیس  |