در زندگی همیشه حرفهایی هست که همیشه کنج دل آدم باقی میمونه و هیچوقت مجال بازگو
کردنشون رو پیدا نمیکنی.حرفهایی که ته دلت میمونه و وقتی مردی با تو میمیره.حرفهایی که
هیچکس نمیشنوه.حالا من احساس میکنم یه عالمه از این حرفا ته دلمه،حرفهایی که دوست ندارم
برای هیچکس بازگو بشه،چون خوب میدونم که کسی نمیفهمه من دارم چی میگم،چون دلم نمیخواد
کسی حرفهای ته دلمو مسخره کنه،چون من بهشون اعتقاد دارم و میدونم هرکدوم معنیه واقعیشون
چیه.همه ظاهر حرفهای آدم رو میبینن،این خیلی وحشتناکه،باعث میشه من از نوشتن بترسم.
اگر یه متن عاشقانه بنویسی همه فکر میکنن عاشقی! اگر از دلتنگی بنویسی فکر میکنن دلت
گرفته.
اما من اینطوری نیستم،یعنی وقتی مینویسم،میرم تو یه دنیای دیگه.توی اون دنیا من دیگه آسمان
نیستم.یه آدم دیگه ام،با یه عالمه احساس که هنوز تجربشون نکردم ولی دلم میخواد طعمشون رو
بچشم.برای همینم خودمو به دست خیالاتم میسپارم تا هرجا که دوست دارن منو ببرن.
چون فقط اینطوری میتونم اونی باشم که دلم میخواد و چیزایی رو ببینم که تو واقعیت دیگه شاید
نمیشه دید.البته بیشتر وقتا از دلتنگی که مینویسم،دقیقاً منظورم همونیه که دیگران فکر میکنن،اما
نوعش فرق میکنه.همهء دلتنگیا مثل هم نیستن.دلم میخواد بقیه بتونن این رو بفهمن
حال عجیبی دارم.در دلم انگار چیزی را به هم میپیچند.حالم دارد به هم
میخورد.حالم از خودم و از همه کس و همه چیز به هم میخورد.
صدای تپشهای نومیدانهء قلبم را میشنوم.و این اشکهای گرم را که گونه هایم
را میسوزانند اینگونه رها شده و بی اختیار، لمس میکنم.
تو را میبینم،صدایت را میشنوم و دلم برایت تنگ میشود.اما میدانم نباید به تو
فکر کنم.تو را میرنجانم و هرچقدر میخواهم بر سرت فریاد میکشم.تو هیچ
نمیگویی.کاش ولی حرفی میزدی.کاش آنچه را که لایقش هستم نثارم
میکردی.نمیدانم چرا همیشه تاوان اشتباهی کوچک را انقدر بزرگ پس
میدهم.مگر من چه کرده ام.چرا دلم را میسوزانی.چرا تا میخواهم فراموش کنم
دوباره همه چیز را به یادم میاوری؟
احساس میکنم در سیاهیه بی پایانی معلقم.نمیبینم،صداها دورو دورتر
میشوند.حالم به هم میخورد ، با شدت بالا میاورم.
تشنه ام،تشنه ام..........
انگار اینجا کسی مرا نمیبیند.قلبم درد میکند،احساس میکنم میله داغی را در
سینه ام فرو میکنند.دراز کشیده ام ،چشمانم را میبندم،دلم میخواهد دیگر
هرگز بازشان نکنم.
دلم گرفته،دلم گرفته،دلم گرفته.بیزارم از همهء این روزها از همهء این ثانیه ها
که مرا از تو دور و دورترمیکنند.بیزارم از خودم.دلم میخواهد خودم را از بلند ترین
قله پرتاب کنم.دلم میخواهد بمیرم،نباشم،نگاه نکنم.
دوباره بیقرار شده ام.دوباره دلتنگ شده ام.چقدر این کوچه ها برایم غریبند.چرا
نمیتوانم مثل دیگران عبور کنم و نبینم؟چرا نمیتوانم چشمانم را ببندم تا نگاه
محتاج کسی را نبینم؟چرا نمیتوان گوشهایم را بگیرم تا صدای گریهء غریبی را
نشنوم؟هروقت خواستم آرزو کنم کور شوم،جملهء شریعتی به یادم آمد"هرگز
کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن".ولی تا چقدر باید ببینم و عذاب بکشم؟
خسته ام.خسته ام از تمام آدمها،از دروغهای قشنگشان،از این لبخندهای
تصنعی.
از این نقابهای مسخره که چهرهء واقعی آدمها را پنهان میکند.
"چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی"چرا چرا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم میخواست میتوانستم تا همیشه در دنیای مجازی بمانم.نمیدانم چرا آدمها
از پشت این شیشه ها مهربانترند.حتی دیگر اشکی هم برایم نمانده است.تا
بر گور خویش بگریم.انگار عشق به آدمها در دلم مرده است.
.براتون
آرزو میکنم که به همهء آرزوهاتون برسید و خوشبختی همیشه توی قلبای مهربونتون شعر بخونه.
چند روزیه که تکه هایی از این شعر فروغ دائم توی ذهنم تکرار میشه و حتی یه لحظه هم رهام
نمیکنه:
در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد می آمد
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار،ای یگانه ترین یار،آن شراب مگر چند ساله بود؟
نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوند
چرا مرا همیشه درته دریا نگاه میداری؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من از جهان بیتفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم
و این جهان به لانهء ماران مانند است
و این جهان پر ازصدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که تو را میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند
چه مهربان بودی ای یار،ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی پلکهای آینه ها را میبستی
و در سیاهی ظالم مرا به سوی چراگاه عشق میبردی
همیشه خوندن فروغ بهم آرامش میده.چون همیشه یه عالمه حس مشترک بینمون وجود داره.
چند ماه پيش،فروشنده اتومبيلي راجع به يك شيوه موفقيت آميز در فروش كه از ابتكارات خودش
بود،صحبتمي كرد. شنيدن آن خالي از فايده نيست فروشنده شرح مي داد كه بخش اعظم كار من
در روز،كه دوساعت طول مي كشد، تلفن كردن به مشتريهايي است كه مي خواهم با آنها قراري
براي بازديد ازنمايشگاه بگذاريم. وقتي سه سال پيش وارد كار فروش اتومبيل شدم ، اين كار تلفني
برايم خيلي مشكل بود.
من كمرو و بزدل بودم ، و مي دانستم كه لحن صدايم هم در تلفن همين احساس را
منعكس مي كند .افراديكه با آنها تماس مي گرفتم ، خيلي راحت ابراز بي علاقگي مي كردند
و گوشي را مي گذاشتند.« آن روزها ، هر دوشنبه صبح ، مدير فروش ما يك جلسه
فروش ترتيب ميداد.
برنامه نسبتآ الهام بخش و جالب بود ، به من احساس آرامش ميداد و باعث مي شد ، قرارهايي
كه براي بازديد از نمايشگاه ماشين مي گذاشتم ، روزهاي دوشنبه نتيجه بخش تر باشد .
ول مسئله اين بود كه مي خواستم كمي از دلگرمي دوشنبه ها را به سه شنبه و ساير روزهاي
هفته منتقل كنم.
بعد فكري به نظرم رسيد . اگر مدير فروش ما مي تواند ما را راه بيندازد ، چرا خودم از عهده راه
انداختن خودم بر نيايم ؟
چرا درست قبل از شروع كردن تماسهاي تلفني ، با افكار مثبت به خودم دل و جرات ندهم . آن روز
تصميم گرفتم اين كار را امتحان كنم . بدون آنكه به كسي حرفي بزنم ، وارد محوطه نمايشگاه شدم
و يك اتومبيل خالي پيدا كردم . سوار آن شدم و چند دقيقه اي در آنجا با خودم حرف زدم.
به خود گفتم : « من يك فروشنده موفق اومبيل هستم و مي خواهم بهترين فروشنده در اين كار باشم .
ماشينهاي خوبي مي فروشم و معاملات خوبي جور ميكنم.آدمهايي كه با آنها تماس ميگيرم ، به ابن
اتومبيلها نياز دارند و منهم خيال دارم نظرشان راتامين كنم.
« خوب ، از همان آغاز ، خود شناسي نتيجه داد.به قدري احساس راحتي ميكردم كه اصلا از تماس
گرفتن با ديگران ترسي به دل راه نميدادم . خودم مي خواستم كه به مردم تلفن كنم . اكنون ،
ديگر براي حرف زدن با خود به محوطه نمايشگاه نمي روم . ولي هنوز از اين شيوه استفاده
مي كنم. پيش از آنكه شماره اي بگيرم ، به خودم ميگوئم كه يك فروشنده درجه يك هستم و
مي خواهم به نتيجه مطلوب برسم و،ميرسم »