به نام خدا
در راه برگشت به خونه داشتم تو فکرم شاخه ها رو میچیدم. فکر میکردم اگه فرشید رو سمت راست 002 و رضا رو سمت چپ 002 قرار بدم و امیر رو سمت راست 001 قرار بدم اونا هم تا آخر هفته دوستا و فامیلاشونو میارن و مجموعم خیلی سریع رشد میکنه و به سقف درآمد میرسم! عجب رویای شیرینی بود تا پولدار شدن چند دقیقه بیشتر نمونده بود! تلفن رو برداشتم و به رضا زنگ زدم و گفتم یک کار خیلی واجب دارم و پرسیدم کجایی، گفت دفترم منم رفتم سمت دفتر. وقتی رسیدم رضا یک پاکت پول به من داد ( آخه کمی طلب کار بودم و رضا فکر کرده بود که میخوام ازش پولم رو پس بگیرم که با عجله رفتم سراغش !!!) منم براش سیستم رو روی هوا پرزنت کردم و رضا به من گفت حوصله این کارای احمقانه رو نداره. یک دستم خوابید! از اونجا که اومدم بیرون به فرشید زنگ زدم و پای تلفن پرزنتش کردم و باهاش قرار گذاشتم. وقتی همدیگه رو دیدیم فرشید گفت فکر نمیکردم اینجور آدمی باشی که بری دنبال اینجور کارا، فکر یک کار درست حسابی باش، تاحالا کسی مفتی پول در نیاورده! اما با اصرار من فرشید قبول کرد که شنبه یک خرید انجام بده چون از پنج شنبه تا شنبه 48 ساعت با هم بودیم و من follow up میکردم! حتی براش پول قرض کردم چون بهونش پول نداشتن بود. شنبه فرشیدو بردم دفتر بچه ها خریدش رو انجام داد. TC من 75000 بود اما مال فرشید 78000 بود یعنی حدود 3000 نفر در مدت 3 روز پس باید میجنبیدم چون طبق همین سرعت رشد تا 3 4 ماه دیگه تهران اشباع میشد پس باید هر چی میتونستم بیشتر زیر مجموعه جمع میکردم! بعد از خرید رفتیم پیش رضا و رضا گفت گلدکوئست کلاه برداریه و کار یک شیرازیه است و سایتش هم تو شیرازه و رضا تونسته توسط یکی از دوستاش اون طرف رو در شیراز پیدا کنه و دستشو پیش ما رو کنه. بعد که شنید فرشید خرید کرده خیلی شاکی شد و کلی با ما دعوا کرد. من که یک کمی به خاطر حرفهای رضا توی دلم خالی شده بود تلفن زدم به امیر اما گفتم یک کاریه که می خواهم تازه شروع کنم اما هنوز شروع نکردم، امیر بلا فاصله گفت نکنه گلد کوئسته. من شاخ در آوردم که امیر از کجا میدونه مگه من نفر اول تو تهران نبودم که خبر دار شدم! امیر گفت من چند هفته ای است که شروع کردم و زیر مجموعه هام هم زیر مجموعه هاشونو پیدا کردن اما اگه تو بخواهی میتونم بیارمت زیر مجموعه خودم!!! ( زرنگی – امیر هنوز عضو نشده بود و میخواست منو گول بزنه ) خلاصه امیر هم حسابی حالمو گرفت ! اما هنوز بچه های دانشگاه و باشگاه مونده بودند. توی امتحان های پایان ترم بودیم و با خودم قرار گذاشتم بعد از امتحان ها کار جدی رو شروع کنم. راستی همون جمعه خواهر و شوهر خواهرم رو که تازه زندگی مشترک رو آغاز کرده بودن رو پرزنت کردم و در انتها شوهر خواهرم کلی نصیحتم کرد و به مادرم هم گفت نذارین از این کارا بکنه اینجوری نوکر بی جیره مواجب یک شرکت خارجی میشه چون که ..... ( دلایلش رو دیگه یادم نیست اما با 1001 دلیل منطقی توضیح داد که چقدر این کار ها اشتباهه ) همون هفته روز یکی از امتحان ها بعد از امتحان یکی از بچه ها رو تو حیاط دانشگاه کشیدم کنار و چون نمیدونستم چه جوری شروع کنم که اگه نخواست خودم ضایع نشم ازش پرسیدم میدونی گلدکوئست چیه، گفت آره بابا یکی از بچه ها به اسم آتی... ترم قبل ( ترم قبل؟!! مگه گلد کوئست همین 3 روز پیش نیومده بود تو تهران؟؟؟ ) یکی از این سرشاخه هاشونو آورد تو یکی از کلاس ها نشستیم و ما رو پرزنت کرد اما هیچ کی نخواست بخره !!! من با نا امیدی گفتم ببین سکه هاشو دیدی خیلی خوشگله ها نمیخوای یک دونه؟ اونم گفت نه!!! رفتم آتی.. رو پیدا کردم و ازش موضو رو پرسیدم. گفت آره فلانی رو آوردم کارو توضیح داد بعد جلو همه کم آورد هیچ کی هم نخواست بعدش رفت L بعد گفت اون یارو به آتی.. گفته بود که اگه نمیخوای خودت عضو شی بیا برای من مشتری بیار هر یک دونه مشتری که اوردی 40$ نقد بهت میدم. هر دو قبول کرده بودند ( احتمالا هر 2 فکر کردن که چقدر زرنگن!!! ) اما آتی.. گفت نتونستم به هیچ کی سکه بفروشم و بیخیال شدم!!! نمیتونید حالم رو تصور کنید وقتی رسیدم خونه و رفتم باشگاه در هنگام ورزش وقتی به یکی از دوستام گفتم که راجع به یک کار جدید میخوام باهاش مشورت کنم و اون گفت نکنه گلدکوئسته، این روزا همه میخوان یک کار جدید رو توضیح بدن یا میخوان واردش بشن – با تمسخر گفت – و بعد گفت البته یکی از دوستاش چند ماهیه تو این کاره و از صبح تا شب باید فک بزنه تا بلکه بتونه یک دونه بفروشه، بعد گفت البته اینجور کارا برای آدمهای بیکار خوبه نه کسانی که مثل خودش کار و سرمایه دارن بعدش نشست کلی از بیزینس کردن خودش برام تعریف کرد و دوباره نصیحت های تکراری. همه آرزو ها خراب شده بود من مونده بودم و کلا یک دونه زیر مجموعه! تو این حال فکر میکنید چی رو کم داشتم؟ دو سه روز بعد عصر که از زور بی حالی داشتم تو تختم چرت میزدم تلفن زنگ زد، چند ثانیه بعد مادرم در اتاق خواب رو با عجله باز کرد و گفت بیا ببین شوهر خواهرت پشت تلفنه میگه اخبار ساعت 7 رو ببینین. میدونید راجع به چی بود؟! میمونهایی روی درخت نارگیل در آفریقا. اخبار داشت راجع به دستگیری عوامل گلدکوئست در شیراز و جنوب کشور و غیرقانونی بودن این کار توضیح میداد و در گفتگوی خبری هم کاملا تحلیل شد!!! بعد شوهر خواهرم که هنوز پای تلفن بود به من گفت دیدی گفتم این کارها آخر عاقبت نداره ....!!! از اونجایی که شما، مخصوصا در شرایط فعلی ایران، میتونید تصور کنید که از اون روز به بعد چه حرفهایی از خونواده شنیدم و تحت چه فشاری قرار گرفتم دیگه از نوشتن اون حرفها صرف نظر میکنم. همه این حرفها و فشارها و نصیحت های عاقلانه دوستان به یک طرف، فرشید هم به یک طرف دیگه که میگفت راستشو بخوای از دستت ناراحت نیستم چون سر تو هم مثل من کلاه رفته و میدونم تو نمیخواستی سرم رو کلاه بذاری اما من نمیتونم برم همچین کاری رو با پسر دایی یا فامیلای دیگم یا دوستام بکنم. فرض میکنم اون پولو پای رفاقتمون دادم اما دیگه راجع به این موضوع با من حرف نزن!!!
(( درباره ما ))
معمول این است در قسمت درباره ما آنچه هستیم بایستی نوشته شود اما به دلایلی بسیار بایستی بر آنچه که نیستیم تاکید کنیم.
http://flyteam.blogfa.com
تامی کوچولو
تامي کوچولو به تازگي صاحب برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار ميکرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند. پدر و مادر ميترسيدند تامي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي کند و به آن آسيبي برساند.براي همين به او اجازه نميدادند با نوزاد تنها باشد.
اما در رفتار تامي هيچ نشاني از حسادت ديده نميشد؛با نوزاد مهربان بود و اصرارش براي تنها ماندن با او روز به روز يشتر ميشد.
بالاخره پدر و مادر به او اجازه دادند.
تامي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست.تامي کوچولو به طرف برادر کوچکترش رفت ؛ صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت: داداش کوچولو؛به من بگو خدا چه شکليه؟من داره کم کم يادم ميره!!!!!!!!!!!!!
به راستی چرا ما باید زود خدا را فراموش کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نظر یادتون نره
دو خط موازی
پسركي در كلاس درس دو خط موازی روي كاغذ كشيد . آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ... خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي ..... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .... من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار يك جاده ي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان . خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي ... !
در همين لحظه معلم فرياد زد :
دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند!
و بچه ها تكرار کردند.
منبع:http://pat-mat.blogfa.com