تبليغاتX
موفقیت
از زندگی حق خود را بگیرید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 0:24  توسط فرانسیس  | 

اي دل اي بزرگترين سرمايه ي وجودم چه مي گذرد بر تو چرا اين گونه گشته اي چرا نمي سوزي چرا به درد نمي آيي به كجا وابسته شده اي پس لطافت خالصا نه ي تو كجاست بر در كدامين خانه فرود آمده اي كه اين چنين كوچكت شمر ده اند مگر تو خانه ي ياد خدا نيستي مگر جاده ي عشق از ميان تو نمي گذرد چرا خود را فرا موش كرده اي دنيا و برق زيور آلاتش چه بر سر تو آورده است به خود آي اي دل اندكي به خود آي بترس از شرمندگي هاي فردا بترس از بي كسي هاي فردا نرم شو لطيف شو عاشق شو در خلوت نيمه شب كسي هست كه به دردهاي تو گوش فرا دهد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 22:26  توسط فرانسیس  | 

 

خدایا کلمه ها دست از سرم بر نمی دارند

خوابم نمی آید ، عقربه ها هم اسیرند

داشتم میگفتم....خواب دیده ام

به تاریخ هشتم ابران در فصل مستان

بانوی خانه ات میشوم

می بینی چقدر عاشقم؟

حالا هی رویا هایم را کفن کن

هی زخم به واژ ه های بکرم بزن

هی دروغ بگو

خواناترین کاغذی که می توانی تا همیشه سیاهش کنی منم.

سکوت ، سکوت ،کلمه ، پرواز ، بی قراری ،

باور کن در حوصله من و پنجره و ستاره نیست باز هم صبر کنیم

دیگر نمیخواهم....

بگذار برای همیشه بوی کافور دهم

خداحافظ

یادت باشد

صبح که بیدار شوم

حتی نامم را به خاطر نخواهم آورد!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 3:16  توسط فرانسیس  | 

 

سلام
ای که تقدیر تو را دور ز من ساخت : سلام

نامه ای دارم از فاصله ها چند شب بود که من خواب تو را میدیدم

خواب دیدم که فراری هستی می گزیری از شهر

پاسپانان همه جا عکس تو را می کوبند جارچی ها همه نام تو را می خوانند

در همه کوی و گذر قصه تبعید تو بود مردم و تیر و تفنگ اسبهای چابک

متهم :قاتل گلهای سفید جایزه : یک گل رز

و تو می دانی من عاشق گلهای رزم دوست بنویسی .........به کجا خواهی رفت؟

مرددم شهر چرا در پی تو می گردنند؟ نگرانت شده ام ........ بی جوابم مگذار!پشت پاکت بنویس :متهم قاتل گلهای سفید تو که می دانی من عاشق گلهای رزم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 3:7  توسط فرانسیس  | 

ازرنجی خسته ام که از آن من نیست برخاکی نشسته ام که از آن من نیست با نامی زیسته ام که از آن من نیست از دردی گریسته ام که از آن من نیست از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 3:0  توسط فرانسیس  | 

 

دوستت دارم

امیدوارم روزی بتوانم بهترین شعر زندگیم را برای تو بسرایم و تقدیم تو کنم.

گر چه که یقین دارم که می دانی مه اشعارم..

که تمام هستی ام....وجودم.....تقدیم به توست

تو الهام بخش بهترین ابیات شعرهای منی

وقتی اولین سلام

ملتهب ترین نگاه را به یاد می آورم

آم زمان که با نگاهی معصومانه....با لبخندی کودکانه

و با صداقتی شاعرانه دستهایم را فشردی

و آن زمان را که شوق هر روز دیدنم

و هر روز دیدنت آرامم می کرد....

آه!افسوس که چه زود گذشت!

باور می کنی؟

باور کن که لحظه لحظه اندیشیدن به تو

حتی با اینهمه فاصله و درد

خون زندگی. عشق به زندگی . عشق به بودن را در رگهایم به جوش می آورد!

باور کن که هنوزم دوستت دارم

کودکانه بی پروا عاشقانه صادقانه دیوانه وار

بگویم از ازل با به ابد عاشقانه و دیوانه وار دوستت دارم

گر چه گفتن و شنیدنش را از من دریغ می کنی

می هراسی می گریزی اما من هنوز هم دوست دارم بگویم!

دوستت دا

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 2:10  توسط فرانسیس  | 

 

عاشقت خواهم ماند

بي آنكه بداني دوستت خواهم داشت

بي آن كه بر لب آرم در دل خواهم گفت

بي هيچ سخني گوش خواهم داد

بي هيچ اندوهي در آغوشت خواهم گريست

بي آن كه حس كني در تو آب خواهم شد

بي هيچ گرمايي كنار آشيانهي تو آشيانه مي كنم

و فضاي آشيانه را پر از ترانه مي كنم

مي پرسند : به خاطره چه زنده اي؟

و من براي زندگي تو را بهانه مي كنم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 2:8  توسط فرانسیس  | 

 

گفتی :" آسمان انتقام تو را , از من گرفت ."
گفتم : "من دعا نکردم ."
گفتی :" او به من وفا نکرد."
گفتم : " حالا مثل من شدی ! بی وفایی , تور ا شکست !"
گفتی : " به تلخی مرگ نیلوفر ها شکستم ."
گفتم :" تنها دل شکسته , هیچ مرهمی ندارد !"
گفتی :" دستانت را به دستان من بسپار !"
گفتم :" یک بار سپردم و آواره شدم ."
گفتی :" قسم به عشق , این با من مجنونم !"
گفتم :" قسم به شب به آسمان دل سپرده ام !"
گفتی :" چتر دلم را پناه دلت می کنم !"
گفتم :" باران , سهمی از زندگی من است ."
گفتی :" زیر باران خیس و بی پناه می شوی ."
گفتم :" خیس شدن دلیل دیوانگی من است ."
گفتی :"بگذار من شاهزاده ی قلبت باشم !"
گفتم :" قلبم سال هاست با زخمی کهنه , زندگی می کند !"
گفتی :" من آمدم تا مرهم دلت باشم ."
گفتم :" دل ناز پونه ها , مرهم دلم هستند."
گفتی :"دل به من بسپار!"
گفتم :" دلت در هیاهوی بی وفایی دیگری ست."
گفتی :" تو منتظر من بودی !"
گفتم :" مدت هاست انتظار را , در نقاشی رویاهای محالم رنگ آمیزی می کنم ... و تو , دلت هنوز اسیر بی او بودن است."
گفتی :" از روزگار بی وفا دلم گرفته !"
گفتم :" دل به دریا بسپار و از غم رها شو !"
گفتی:" دلت با من نا مهربان نبود."
گفتم :" دل تو بی وفایی را , بر قاب آبی اش نوشت."
گفتی:" با هم ازاین دیارسفر کنیم ."
گفتم :" تو سفر کردی و من تنها شدم ."
گفتی :" این بار, تو همراه من بیا!"
گفتم :" برو , من این دیار را عاشقانه دوست دارم !"
گفتی :" او مثل تو عاشق نبود."
گفتم :" عاشقی درد سختی بود!"
گفتی:" این بار من عاشقم !"
گفتم:" پس برگرد!...به سرزمینی
که به نیت چشمانش دلم را اواره کردی ...
برگرد من سالهاست , بی تو نفس می کشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 2:6  توسط فرانسیس  | 

 

بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم


اگر چه می دانی که در غریبی زیستم


مثل رودی بستر این خاک طی کرده ام


تا بفهمم عاقبت در جستجوی کیستم


روبروی آینه شب تا سحر غم می خورم


تا بفهمم عاقبت سایه ی گم گشته ی کیستم


اگر چون کبک می خوانم اگر چون کوه خاموشم


صدای توست در فکرم خیال توست در ذهنم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 2:6  توسط فرانسیس  | 

 

گويند عاشقم ايا عاشقم...گويند با تو ام ايا با تو ام..بويت گرفته اين تنم..بوي گل پيراهنت...


پژمرده در چشمان تو..در حسرت دستان تو..سرگشت و مجنون ومست..اي بي وفا در راه تو..


گفتم صدايم ميكني ..عاشق ترينم ميكني..رفتيو من بي هم صدا..مردم درون لحظه ها..


هر لحظه داغي ببر تنم..من خسته اي بي هم دمم..تنها تويي راز دلم..فرياد كردم با توام..


در خلوتم نامت ستاره بود وبس...در حسرتم عشقت بهانه بود وبس

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 2:5  توسط فرانسیس  |